یاس عشق مامان و بابایاس عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

عاشقونه ای مامان و بابا

شب قبل تولد تو

٣ دی ساعت 8 صبح همه وسایلی که برای تولدت لازم بود رو برداشتیم و به همراه مادرجون رفتیم ورامین خونه دایی اکبر تا شب اونجا بمونیم که بتونیم صبح زود 4 دی که قرارش رو از قبل با خانم دکترت گذاشته بودیم بریم مامان جون تا اون شب هنوز واست اسم انتخاب نکرده بودیم البته کلی اسم داشتیم و یه مدتی هم بابا جواد بهت میگفت پونا قرار بود که اون واست اسم انتخاب کنه بالاخره اون شب از بین اسم های پونا ، محیا و یاس تصمیم گرفتیم که اسم گل کوچولوی زندگیمون رو یاس بزاریم اون شب کلی عکس گرفتیم برای آخرین بار  تا وقتی تو توی دلم بودی همیشه به یادگار بمونه .. ...
2 دی 1390

در انتظار

١٠ آذر 90 بود که تصمیم گرفتیم واسه بدنیا اومدنت بریم گرمسار واسه اینکه من نمیتونستم به خاطر شما با هواپیما بیام با بابایی و عمو ایرج با ماشین اومدیم تهران . بابا جواد صندلی عقب رو پرد و جای گرم و راحت واسه دخملیش آماده کرد ساعت 7 شب با عمو مجید و خاله اشرف خداحافظی کردیم  و با ماشین سوار کشتی شدیم  وساعت 1 شب رسیدیم گناوه البته ساعت 11 حرکت کرد توی راه خاله بنفشه و دوتا پسرهای شیطونش  متین و آرام هم بودن . به گناوه که رسیدیم ساعت 1 شب بود با خاله بنفشه خداحافظی کردیم و به سمت دیلم به راه افتادیم آخه با عمو ایرج قرار داشتیم که اونم باهامون بیاد . ساعت 7 صبح عمو رو دیدیم و به سمت گرمسار به راه افتادیم  خیلی توی راه ...
10 آذر 1390

عذر خواهي

سلام دخملكم ماماني ببخشيد هزار تا ، كه چند وقتي برات چيزي نمينويسم آخه خيلي سرم شلوغ بود و كار داشتم . ميدونم كه ميبخشيم . هرچند كه توي تقويمت برات مي نويسم .دوستت دارم گلم . ...
12 آبان 1390

شب قدر

دختر مهربون مامان سلام ديشب با هم رفته بوديم شب قدر و خيلي خوش گذشت تو هم گاهي تكون ميخوردي اينجوري من حس ميكردم تنها نيستم كنارم به دختر خانم با مامانش اومده بود كه يه چادر نماز گل گلي سفيد داشت دوست داشتم تو هم زودتر بياي برات تاز اين چادر خوشكل ها بخرم تا خيلي ناز بشي الان كه دارم اينها رو برات مينوسيم داري تكون ميخوري خيلي شيطون شدي عزيزم . راستي امروز مامان امير علي وروجك برات يه عالمه لباس هاي ناز كه خريده بود عكساشو برام ايميل كرد خيلي نازن ماماني دوست دارم زودتر بيايي بپوشي باباجواد وقتي ديدشون جيغ كشيد . اونم تو رو خيلي دوست داره . بوس براي دختر آسمونيه مامان و بابا . بوسسسسسسسسس  اينم عكس لباسات ماماني ...
20 مهر 1390

10 مهر رفتم پيش خانم دكتر

ماماني 10 مهر رفتيم پيش خانم دكتر همون خانم دكتري كه فاطمه خاله شيرين رو بدنيا اورد خيلي مهربون و بهم گفت كه بايد تا 10 دي منتظرت بمونم و الان تو خيلي حالت خوبه و وزنت هم 800 گرم شده . قربون دخمل نازم .
13 مهر 1390

2 مهر مسافرت با باران

ماماني دوم مهر با باران و مامان و باباش و باباجواد رفتيم شهميرزاد خونه سارينا وقتي اومدي با هاشون دوست ميشي . اما اونا خونه نبودن و ما رفتيم توي باغ و خيلي خوش گذشت من با تو عكس گرفتم ماماني باران خيلي دختر خوبيه مامانشو اذيت نميكنه اميدوارم تو هم مثل او آروم باشي . بوسسسسسسسسسسس براي دختر عزيزم ...
13 مهر 1390

خريد وسايل براي دختر نازم

دختركم 5 مهر 90 بود كه با بابايي و خاله شيرين و خاله زهرا رفتيم برات وسايل بخريم اونروز وقتي توي بازار سيسموني رسيديم و خواستيم اولين وسيله رو بخريم تو شروع به تكون خوردن كردي انگار حس ميكردم خيلي خوشحال بودي . ماماني كلي برات وسايل همشو چون دخملي هستي  صورتي خريدم  فلاكس صورتي . دو تا كفش خيلي خوشگل . يه عالمه لباس يه عروسك خيلي بزرگ كه گفتم خودت كه اومدي براش اسم بزاري . تاب ، قاشقو چنگال . ظرف غذا و سرويس قابلمه و يه عالمه چيزياي ديگه كه اگه بخوام بنويسم كلي طول ميكشه ماماني دوست دارم زودتر اين روزها تموم بشه كه بياي . ...
13 مهر 1390

روز دختر مباركت باشه گلم

مامان گلم سلام   .  ميدونم كه روز دختر هفته قبل يعني 7 مهر بود اما من چون رفته بودم برات وسايل خوشگل بخرم و به اينترنت دسترسي نداشتم نتونستم چيزي برات بنويسم اما برات يه عروسك خوشگل يه خرگوش سفيد كه يه ني ني دستش برات خريديم تازه بابا جوادم برات يه دونه ميمون صودتي خريد كه خيلي خوشگل بود وقتي اومدي همشو بهت نشون ميدم .ماماني اميدوارم هزار ساله بشي برات كادو روز دختر بگيرم . خيلي خيلي دوستت دارم و منتظرتم كه بياي                                   ...
13 مهر 1390

مسافرت

سلام مامان جونم عسلكم دختركم نازكلم تا چند روز ديگه ميخوايم بريم  خونه بابا حاجي پيش خاله شيرين  و خاله زهرا و مونا و فاطمه و ياسين و حسين كوچولو و يه عالمه بچه هاي ديگه و من خيلي خوشحالم تازه وقتي بريم اونجا يه عالمه لباس و و سايل خوشگل ميخوام برات بخرم . دوستت دارم ماماني
27 شهريور 1390

خاطره

سلام دختركم الان كه دارم برات اينارو مينويسم توي داري توي دلم تكون ميخوري جديدا خيلي وروجك شدي ماماني فكر ميكنم تو هم مثل خودماز كارتون خوشت مياد آخه ديروز هم داشتيم با هم كارتون گيسو كمندو ميديديم تو خيلي تكون ميخوري راستي ديروز بابا جواد برات پسته تازه خريد ديشب وقتي توي رختخواب بوديم بهش گفتم آبميوه ميخوام براي خودشو خورد بعد رفت برام آبميوه آورد گفت بخاطر دخترم برات آبميوه آوردم نه به خاطر تو هنوز نيومده اي منو گرفتي . ماماني دوستت دارم اينارو برات مينويسم وقتي بزرگ شدي بدوني چقدر از اومدنت خوشحال بوديم و منتظر
22 شهريور 1390